خيلي وقتا دلم مي خواد كه باهات حرف بزنم!
بگم عزيزم نمي دووني چقدر دلم برات تنگ شده و چقدر دوريت داره عذابم ميده!
الان بيش از يه ساله كه نه صداتو شنيدم و نه خودتو هر چند عكس و صداهاي كه ازت دارم رو از اون موقع تا حالا حتي جرات نكردم كه نگاه كنم و صداتو بشنوم چون مي دوونم وقتي صداتو بشنوم يا چهره ات رو ببينم تا مدت ها ديگه رو ارامش رو نخواهم ديد!
اينقدر دوست دارم مثه سابق بريم كوه صفه ومن الويه درست كنم و با خودم بيارم البته ديگه خبري از لوس بازي هاي من نيست!
چقدر دوست دارم وقتي تو پشت رول نشسته اي باهات حرف بزنم و هي نگات كنم
چقدر دوست دارم باهم توي پارك هاي اصفهان قدم بزنيم و من هم يه دونه اب نبات چوبي دستمه ...
چقدر دوست دارم يه روز صبح در خونه به صدا در بياد و برم ببينم كه تو پشت دري![]()
![]()
خدا خودش از دل من خبر داره و مي دوونه الان كه دارم اينا رو مي نويسم غم تمام وجودمو گرفته و اشكام گونه هامو خيس كرده.
زهره عزيزم بيا و در حق من بزرگواري كن و برگرد بيا
دلتنگم زهره، بخدا ديگه نمي توونم دووم بيارم بيا و برگرد
من تا حالا هر كاري مي كنم فقط براي رسيدن به بزرگترين ارزويم كه تو باشي مي كنم
شركتمو ثبت كردم و الان سه هفته اي هست كه شروع به كار كردم دقيقا روز تولدت
با خيلي از ادارات قرارداد بستم تقريبا وضعيت كاريم خوب شده
فقط به خاطر تو فقط!وگرنه تنها چيزي كه برام مهم نيست پست و مقام و پول اين دنياست


چند خاطره تلخ و شیرین به سر رسید و تنها یادگار از آن روزها یک قلب شکسته برجا ماند.
روزهای شیرین عاشقی گذشت و امروز من تنهای تنهایم ، گذشت و اینک دلم هوای تو را کرده است.
دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان.
دلم برای گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روی گونه زیبایت تنگ شده است.
کاش دوباره آن روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می شد ، کاش دوباره می توانستم آن صدایی که شب و روز به من آرامش می داد را بشنوم.
دلم برای آن خنده های قشنگت تنگ شده است عزیزم.
تو رفتی و تنها چند خاطره که هیچگاه نمی توانم فراموش کنم بر جا گذاشتی.
خاطره هایی که یاد آن این دل عاشقم را می سوزاند.
دلم بدجور برای تو تنگ است عزیزم.
برگرد ! بیا تا دوباره قصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم.
برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد.
دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده است.
چه عاشقانه دستانم را می گرفتی و در کنارم قدم می زدی ، چه عاشقانه مرا در آغوش خود می فشردی.
چرا رفتی از کنارم؟ تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای بی محبت با چند خاطره تلخ مانده ام.
برگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین با هم بودنمان تکرار شود.
دلم بدجور برای تو ، برای حرفهایت ، درد دلهایت ،صدای گریه هایت تنگ شده است.
عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم.
با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجود من شعله ور کن تا عاشقانه تر از همیشه از تو و آن عشق پاکت بنویسم.
برگرد زهره عزیزم برگرد
نوشته شده توسط حسن در دوشنبه 10 بهمن1390 ساعت 16:51 موضوع | لینک ثابت
من هرگز تو را از دل بیرون نخواهم کرد و همیشه با یاد تو زندگی خواهم کرد!
اری تو توانستی که من را از دلت بیرون کنی چرا که من برای تو یه بنجل بودم و باید دور ریخته می شدم که جاشو به کسی بهتر و لایق تر بدهی!شاید دل تو بی وفا باشه که فکر کنم چنین هم باشد که خیلی راحت دلمو له کرد و رفت ولی دل من وفادار و عاشق!
با ارزشترین چیزی که تو دنیا دارم یاد و خاطره تویه که توی دلمه و که تو با مهری تمام ازم می خوای که بیرونش بندازم!
نه هرگز من عاشقشم و دوستش دارم و هر لحظه بیادش زندگی می کنم
تو زندگیت را بکن و بذار من به درد خودم بمیرم!
تو اگه دلت برا من می سوخت که این همه بلا سرم نمی اوردی
بذار به حال خودم باشم و بذار با درد عشقم بمیرم برو برو برو
با دلت بخوون اگه دلت سنگ نشده!!!
عشقم،دوست دارم


نوشته شده توسط حسن در چهارشنبه 5 بهمن1390 ساعت 14:12 موضوع | لینک ثابت
دوستت دارم تا حد مرگ اگه لازم باشه ميليونها بار ديگه هم اين جمله رو ميگم ...
ديگه چيزي نمونده تا جهنمي ترين روزاي من گلمم ...ولي روزاي قشنگ تومبارك باشه عشقم
همه برام تموم شدن گلم ... ولي تو .. اين تويي كه برام به وجود اومدي .. متولد شدي ...
و با اومدنت به زندگيم هستي بخشيدي ... كاش هيچوقت نميرفتي عشقم ...كاش ميدونستي رفتن
توپايان زندگي منه .. كاش ميدونستي بي تو هزاران بارميميرم و زنده ميشم .... و كاش هيچوقت
ديگه زنده نمونم ... كاش لااقل يه بار ميذاشتي ببينمت ... كاش اينقدر آرزو به دلم نميذاشتي ...
كاش ... كاش ......... كاش ........................كاش ...............................................
ولي هميشه به يادتم ... يعني همه زندگيم با توئه ؛ همه لحظات عمرم ....
تو همه همه سختيها فقط با ياد تو زنده ام گلم ....
يادت نره لحظه تحويل سال براي منم دعا كن و فقط يه آرزو برام بكن .....
يا خودتو برام بخواه يا مرگ رو .... كه بيشتر از اين توان موندنم نيست ...
تا آخرين لحظه عمرم منتظرت ميمونم ... دوستت دارم خيلي زياد ........
تا كدوم ستاره دنبال تو باشم
تا كجا بي خبر از حال تو باشم
مگه ميشه از تو دل بريد دل كند
بگو مي خوام تا ابد مال توباشم
از كسي نيس كه نشوني تونگيرم
به توروزي ميرسم من كه بميرم
هنوزم جاي دو دستات خالي مونده
تا قيامت توي دستاي حقيرم
خاك هر جاده نشسته روي دوشم
كي مياد روزي كه با توروبرو شم
من كه از اول قصه گفته بودم
غير تو با سايه ام هم نمي جوشم
نوشته شده توسط حسن در دوشنبه 3 بهمن1390 ساعت 18:58 موضوع | لینک ثابت
چقدر سخته که یکی رو خیلی دوست داشته باشی و اون ازت متنفر باشه و حتی نخواد برای یه لحظه ببیندت!
چقدر سخته که برای یکی بمیری که حاضری بمیری که دیگه مجبور نباشه روشو برگردونه تا منو نبینه!
اری وهرگز نخواهی فهمید که من چه می کشم
من برای کسی می میرم و عاشقش هستم که از وجودم و از نامم متنفره
اری کسی را دوست دارم و عاشقش هستم !!!!نمی دوونم شاید همه بگند که این کار احمقانه است
ولی هرگز کسی جای دل من نیست که بفهمد او از فراق یارش چه می کشد!
دل من عاشق فقط اونه !
هر چند دلمو شکوند و لهش کرد و بعد غرورمو خورد کرد و هر چی دوست داشت بهم توهین کرد و باهام چه نامهربانی های که نکرد!
ولی باز هم عاشقش هستم و دوستش دارم!
چه بگویم که عاشقم و هرگز کسی درد منو نخواهد فهمید مگر اینکه عاشق باشد و بس
من تو را می بخشم عزیزم چرا که اگر نبخشم جای شک دارد
امیدوارم که تو هم بدهای منو ببخشی گل من
دیدمت.
من نقاشی زیبای خداوند را دیدم
من کنارت نشستم و از نزدیک قلب مهربانت را حس می کردم
همه ی اینها تقدیری بود که خدا برایم رقم زده است
همان تفألی که قبل از سفرم
خبر از تو به من می داد...
فعلا سیراب ام...
نوشته شده توسط حسن در سه شنبه 27 دی1390 ساعت 17:50 موضوع | لینک ثابت
امروز اربعین حسینی است و تولد عزیزم
به حرمت امام حسین چیزی ننوشتم برای عزیزم فقط یه تبریک خشک و خالی
البته امروز رسما شرکتم افتتاح شد و عمدا این روز رو انتخاب کردم که همرا باشه با تولد عزیزم
که همیشه یادم باشه چون هرگز روز تولد زهره رو فراموش نمی کنم
سلام عزیزم نمی دونم الان که داری این مطلبی می خوونی چه حسی داری ولی اینو می دوونم که حس خوبی شاید نداشته باشی.
به هر حال عزیزم تولدتو بهت تبریک می گم و امیدوارم هر سال از سال قبلی موفقعیت های بیشتری به دست بیاری
چند شب پیش خوابتو دیدم!!خواب دیدم که خیلی خودمو به اب و اتش زدم که تو رو بدست بیارم اما...هیچ وقت تو قبول نکردی و هیچ توجهی بهم نکردی تا اینکه میام جلو و تورو از نزدیک می بینم که تو چهره ات خیلی داغون شده و با چند تآ از دوستانت یه جای نشستی دست رو صورتت کشیدم بهت گفتم که چقدر داغون شدی!!!
تو هم با لبخندی تلخ بهم گفتی نه که چهره خودت خیلی خوبه!!!؟؟
دستتو گرفتم و بلندت کردم و گفتم باهام بیا!دوستات گفتند شما دوتا که این همه همدیگه رو دوست دارید چرا باهم ازدواج نمی کنید!من گفتم که باباش قبول نمی کنه وگرنه من هیچ مشکلی ندارم!!
نمی دوونم کجا می خواستیم بریم !!ولی بعدش باهم بودیم
ﺑﺮاي روز ﻣﻴﻼد ﺗﻦ ﺧﻮد
ﻣﻦ آﺷﻔﺘﻪ رو ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺬاري
ﺑﺮاي دﻳﺪن ﺑﺎغ ﻧﮕﺎﻫﺖ
ﻣﻴﻮن ﭘﻴﻜﺮ ﺷﺒﻬﺎ ﻧﺬاري
ﻫـﻤﻪ ﺗـﻨﻬﺎﻳﻲﻫﺎ ﺑﺎ ﻣـﻦ رﻓﻴﻘﻦ
ﻣﻨﻮ در ﺣﺴﺮت ﻋﺸﻘﺖ ﻧﺬاري
ﺑـﺮاي روز ﻣـﻴـﻼد ﺗـﻦ ﺧـﻮد
ﻣﻨﻮ دور از دل و دﻳﺪهات ﻧﺬاري
دﻟﻢ دﻟﺘﻨﮕﻪ و ﻣﻬﺮت رو ﻣﻲﺧﻮاد
دﻟﻢ رو در ﭘـﻲِ ﻏـﻤـﻬـﺎ ﻧـﺬاري
ﻣـﻴﺎم ﺗـﻨﻬﺎ ﺗﻮي ﻗﻠﺒﺖ ﻣﻴـﺸـﻴﻨﻢ
ﻣﻦ و ﻗﻠﺒﺖ رو ﺟﺎﻳﻲ ﺟﺎ ﻧﺬاري
ﻋﺰﻳـﺰم ﺟـﺸﻦ ﻣـﻴﻼدت ﻣﺒﺎرك
ﻣﻨﻮ اون ﺳﻮي ﺟﺸﻦ دل ﻧﺬاري
ﻋﺰﻳـﺰم ﺟـﺸﻦ ﻣـﻴﻼدت ﻣﺒﺎرك
ﻣﻨﻮ اون ﺳﻮي ﺟﺸﻦ دل ﻧﺬاري
ﺑﺮاي روز ﻣﻴﻼد ﺗﻦ ﺧﻮد
ﻣﻦ آﺷﻔﺘﻪ رو ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺬاري
ﺑﺮاي دﻳﺪن ﺑﺎغ ﻧﮕﺎﻫﺖ
ﻣﻴﻮن ﭘﻴﻜﺮ ﺷﺒﻬﺎ ﻧﺬاري
ﻫـﻤﻪ ﺗـﻨﻬﺎﻳﻲﻫﺎ ﺑﺎ ﻣـﻦ رﻓﻴﻘﻦ
ﻣﻨﻮ در ﺣﺴﺮت ﻋﺸﻘﺖ ﻧﺬاري
ﺑـﺮاي روز ﻣـﻴـﻼد ﺗـﻦ ﺧـﻮد
ﻣﻨﻮ دور از دل و دﻳﺪهات ﻧﺬاري
ﻋﺰﻳـﺰم ﺟـﺸﻦ ﻣـﻴﻼدت ﻣﺒﺎرك
ﻣﻨﻮ اون ﺳﻮي ﺟﺸﻦ دل ﻧﺬاري
ﻋﺰﻳـﺰم ﺟـﺸﻦ ﻣـﻴﻼدت ﻣﺒﺎرك
ﻣﻨﻮ اون ﺳﻮي ﺟﺸﻦ دل ﻧﺬاري
ﻣﻨﻮ اون ﺳﻮي ﺟﺸﻦ دل ﻧﺬاري
نوشته شده توسط حسن در شنبه 24 دی1390 ساعت 8:0 موضوع | لینک ثابت
چند روز پیش قصد سفر به تهران را داشتم که باید می رفتم بروجن و از بروجن می رفتم تهران. اون روز وقتی رسیدم بروجن راننده مینی بوس که باید مارو می رسوند ترمینال اول شهر پیادمون کرد و گفت مشکلی برام پیش اومد باید برم! ما هم خیلی سریع پیاده شدیم من که فکر نمی کردم اینجا پیاده شم و امادگیشو نداشتم دست پاچه شدم و اخرین نفر بودم که اومدم پایین تا پیاده شدم دستمو گذاشتم رو جیبم دیدم که گوشی نیست تا برگشتم دیدم مینی بوس با سرعت رفت و ماشین نبود که دنبالش کنم رفتم و از چنذ مغازه که بقل هم بودند کارت تلفن درخواست کردم ولی هیچ کدوم نداشتند دوباره برگشتم و از تک تکشون خواهش کردم که برای چند لحظه گوشی بهم بدین که زنگ بزنم همه گفتند که نداریم!
واقعا متاثر شدم از این همه بی تفاوتی مردم شهر بروجن!بهشون گفتم واقعا براتون متاسفم!
گفتند متاسف باش!به همین راحتی!یه راننده تاکسی که خدا خیرش بده دید که من خیلی نگرانم پرسید چت شده گفتم که چه مشکلی برام بوجود اومد اون بنده خدا هم با گوشیش چندبار تماس گرفت که جواب نداد بعد راهنمایم کرد و کلی وقت گذاشت برام که چکار کنم خودش یه ماشین برام گرفت و به راننده گفت که کجا بره و چکار کنه!خلاصه گوشیم که سه روز قبل خریده بودم رو گم کردم که بعد از اینکه دوباره تماس گرفتم پیام دستگاه مورد نظر خاموش میباشد........دیگه هرگز روشن نشد!
خلاصه پیش خودم فکر کردم حتما یه مصلحتی بوده که این طور شده!می خواستم برگردم خوب باید دوستم که تهران بود رو یه طوری خبر می کردم که منتظرم نمونه هیچ شماره ای توی ذهنم نبود فقط یه شماره از دوستم محمد بود که روند بود و اون شمارشو داشت بچه مرودشت بوده زنگ زدم و گفتم که شماره اصغر رومی خوام موضوع رو گفتم گفت خوب پاشو بیا تهران!!!من تعجب کردم گفتم تو مگه تهرانی گفت اره بیا!بعد فهمیدم که چرا گوشیم گم شد بخاطر موضوع دیگه ای بود که خدا خواست ارتباطم با اون شخص قطع بشه که خداروشکر همین طور شد کاش هر روز گوشیمو گم می کردم تا می فهمیدم که خدا همیشه حواسش بهم هست
خداجون متشکرم
نوشته شده توسط حسن در یکشنبه 18 دی1390 ساعت 12:2 موضوع | لینک ثابت
حکایت من حکایت کسی است که عاشق دریابوداماقایق نداشت دلباخته سفربود اماهمسفرنداشت.حکایت کسی است که زجرکشیداماضجه نزد زخم داشت وننالیدگریه کردواشک نریخت.حکایت کسی است که پرازفریادبوداماسکوت کردتاهمه صداهارابشنود!!!!!!
شاید هرگز دو سال پیش فکر نمی کردم یه روزی عزیزترین کسم بهم پوشت کنه و به بدترین شک ترکم کنه اید هرگز فکر نمی کردم که یه روزی تنها بمونم و اون دیگه نباشه
شاید...!!!
اما یه چیزو خوب میدونم که خدا همیشه خیر بنده شو می خواد و اگه اتفاقی برای ما پیش اومد بخاطر خودمونه نه خدا! واینکه هرموقه هر چی از خدا خواستم بهم داد البته شاید یکی دوتاش طول کشیدند ولی براورده شدند و من مطمئنم که این حاجتمو هم خدا براورده می کنه هر چند شاید طول بکشه ولی براورده میشه
من خدا رو خیلی دوست دارم و می دوونم که خدا هم منو خیلی دوست داره و داره کارمو انجام میده که به بهترین حالت ممکن انجام بگیره
و میدوونم خدا همیشه حرفامو گوش میده چرا که بعد از حرف زدن فورا برام نشونه ای میاره که اره فلانی اروم باش یادته اون موقع هم همین طور بی تابی می کردی و من هر چی بهت می گفتم درست میشه صبر کن باز اروم نمیشدی حالا یادت بیار اون موقع که حالا فکرشو می کنی می بینی که چرا اون مدت این همه الکی خودتو ناراحت کردی پس به من اعتماد کن که همه چیز درست میشه من هم گفتم خداجون من کی باشم که بخواهم به شما اعتماد کنم یا نکنم تو سرور و صاحب مایی چشم صبر می کنم خدای مهربونم .
در اخر هم گفتم خداجون خیلی دوست دارم

نوشته شده توسط حسن در یکشنبه 4 دی1390 ساعت 13:48 موضوع | لینک ثابت
دیروز داشتم وبلاگمو نگاه می کردم یادم اومد که سه ماه پیش مطلبی نوشته بودم با عنوان یه اتفاق بزرگ!! همیشه اونموقع فکر می کردم که حتما یه اتفاق خیلی خوب برام میفته اما فکر نمی کردم که قراره اون روز خیلی بد برام تموم یشه دو اتفاق خیلی بد برام افتاد که هرگز فکرشو نمی کردم یکی ضرر خیلی بزرگ(که البته برا من خیلی بزرگ بوده ) و دیگری هم ...
با خودم می گم شاید مصلحت این بوده که اینجوری بشه و هر کاری که خدا بخواد همون میشه اما باز نمی دوونم چرا همیشه این اتفاقای بد برای من باید بیفته؟
با خودم می گم حتما گناهی کردم یا دارم تاوان گناهی را می دم اما هر چی فکر می کنم نمیفهم چه گناهیه! واینکه اخه چه گناه بزرگی من باید مرتکب شده باشم که این همه تاوان باید پس بدم
باز هم توکل می کنم به خدای بزرگم که همیشه پشتم بوده و کنارم بود و کمکم کرد
دوباره به یاری خدا بلند می شوم و شروع خواهم کرد هر چند حالا باید دوباره از صفر شروع کنم با کلی بدهی
اما شروع می کنم
شکست پل پیروزیه
نوشته شده توسط حسن در چهارشنبه 30 آذر1390 ساعت 13:35 موضوع | لینک ثابت
ردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشيد و راهي خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمين خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. يک بار ديگر لباسهايش را عوض کرد و راهي خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردي که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسيد. مرد پاسخ داد: (( من ديدم شما در راه به مسجد دو بار به زمين افتاديد.))، از اين رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر مي کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه مي دهند. همين که به مسجد رسيدند، مرد اول از مرد چراغ
بدست در خواست مي کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداري مي کند.
مرد اول درخواستش را دوبار ديگر تکرار مي کند و مجدداً همان جواب را مي شنود. مرد اول سوال مي کند که چرا او
نمي خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شيطان هستم.)) مرد اول با شنيدن اين جواب جا خورد. شيطان در ادامه توضيح مي دهد:
((من شما را در راه به مسجد ديدم و اين من بودم که باعث زمين خوردن شما شدم.)) وقتي شما به خانه رفتيد، خودتان را تميز کرديد و به راهمان به مسجد برگشتيد، خدا همه گناهان شما را بخشيد. من براي بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بيشتر به راه مسجد برگشتيد. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشيد. من ترسيدم که اگر يک بار ديگر باعث زمين خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشيد. بنا براين، من سالم رسيدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
نتيجه اخلاقي داستان:
کار خيري را که قصد داريد انجام دهيد به تعويق نياندازيد. زيرا هرگز نمي دانيد چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختي هاي در حين تلاش به انجام کار خير دريافت کنيد. پارسائي شما مي تواند خانواده و قوم تان را بطور کلي نجات بخشد.
اين کار را انجام دهيد و پيروزي خدا را ببينيد. اگر ارسال اين پيام شما را به زحمت مي اندازد يا وقتتان را زياد مي گيرد،
پس آن کار را نکنيد. اما پاداش آن را که زياد است نخواهيد گرفت. آيا آسان نيست که فقط کليد "ارسال" را فشار دهيد و اين پاداش را دريافت کنيد؟
نوشته شده توسط حسن در چهارشنبه 18 آبان1390 ساعت 11:22 موضوع | لینک ثابت
به داد گريه ها برس،سهم غزل ساز دلم
اسير دست قفسه ،نغمه ي پرواز دلم
بيا و زنده كن منو،اين منه بي ترانه رو
تو بغض من زمزمه كن شعرهاي عاشقانه رو
بيا منو آشتي بده با خاليه غربت من
سكوتم و دوره نكن،خستگيامو خط بزن
بگو دليل بودن اين منه بي من از كجاست
بگو چرا غربت من فقط با گريه آشناست
سخته آهاي غريبه ها،كه من بدونه من بشه
معني بودن كسي،همين يه تيكه تن بشه
دلم براي من گرفت،ترانه هم كاري نكرد
هيچكي به جز گريه ي من،با دل من ياري نكرد
هيچكي به جز گريه ي من،با دل من ياري نكرد
به داد گريه ها برس،زخم غزل سازه دلم
اسيره دست قفسه،نغمه ي پرواز دلم
بيا و زنده كن منو،اين منه بي ترانه رو
تو بغض من زمزمه كن،شعرهاي عاشقانه رو
بيا منو آشتي بده با خاليه غربت من
سكوتم و دوره نكن،خستگيامو خط بزن
بگو دليل بودنه اين منه بي من از كجاست
بگو چرا غربت من فقط با رگيه آشناست
سخته آهاي غريبه ها،كه من بدونه من بشه
معني بودن كسي،همين يه تيكه تن بشه
دلم براي من گرفت،ترانه هم كاري نكرد
هيچكي به جز گريه ي من،با دل من ياري نكرد
هيچكي به جز گريه ي من،با دل من ياري نكرد
هيچكي به جز گريه ي من،با دل من ياري نكرد
نوشته شده توسط حسن در دوشنبه 9 آبان1390 ساعت 10:30 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به دنبال خدا نگرد .....
خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست ....
لابلای کتاب های کهنه نیست ....
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد ...
آنجا نیست ....
خدا در دستی است که به یاری می گیری ...
در قلبی است که شاد می کنی،
در لبخندی است که به لب می نشانی .........
در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته ....
در قلبیست که برای تو می تپد ....
در میان گرمای دستان ماست که به هم پیچیده.....
خدا اینجاست همسفر مهربان من
اینجا ....
فهرست اصلی
دوستان
مورد استفاده براي زوج هاي جــــــوان
هــزاران گُــل بهــاري تقــديم به تــو
نقـــــــــاب
غروب هميشه واسه من نشوني از تو بوده
عاشــقي از ديــار تنهــايي
كاش ديوانه بمانم
خيلي تنهام
یکی یه دونه فقط خنده و عشق باقی می مونه
دو كبوتر عاشق
هنوز دوستت دارم عزيــزم
شميم عشق
عشق واقعي خداست
يه احساس پاك
دو كبوتر عاشق
از قانون بيشتر بدانيم
كلاغستان
نداي عشق
فقط خدا
لحظـه___ سكـوت___ جـدايي
سيمرغ دلشكسته
ماه آسموني(فيروزه)
سها-فقط عكس
سعيـــد حاتمــــي
intiq
محبت و مهرورزي
افســـون
سكـــوت
گروه عاشقـان
زندگي بدون عشق هيچ است
حرفهاي دل
داستانهاي عمه پسند
آسمان غم
۩۞۩ روابط نامشروع امروز۩۞۩
روانشناسي عشق
دلتنگي هاي من(عسل و مهدي)
اس ام اس هاي عاشقانه
.....ترين سوتي ها
مثنوی عشق
از کورش صغیر تا کورش کبیر
بافت : آنتي زهر
خاطرات یک عاقد
بوسه ي شيرين
رنگ زندگي
گناه-عشق-خدا
زندگي شيرين
از دوست به یادگار دردی دارم
آشپز آنلاین
مونس مامان و بابا در غربت
عشق و خوشبختي
هرگز نميشه فراموشت كرد
نجواي عاشقانه
از موفقیت تا عشق از راز تا نیاز
ناگفتنی های گفتنی
لحظه های انتظار
عشق ابدی
راه روشن
فاصله ها
×× تانیا جون ××
ورزش و عشق
همه چیز
همه چیز
شبستان خیال
اسارت دل
شکست نخورده
عاشق تنها
نوشته های پیشین
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
آرشيو
طراح قالب
POWERED BY
<-PostContent->
برچسبها:
نوشته شده توسط <-PostAuthor-> در <-PostDate-> ساعت <-PostTime-> موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

به دنبال خدا نگرد .....
خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست ....
لابلای کتاب های کهنه نیست ....
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد ...
آنجا نیست ....
خدا در دستی است که به یاری می گیری ...
در قلبی است که شاد می کنی،
در لبخندی است که به لب می نشانی .........
در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته ....
در قلبیست که برای تو می تپد ....
در میان گرمای دستان ماست که به هم پیچیده.....
خدا اینجاست همسفر مهربان من
اینجا ....
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY